[[{"content_id":198313,"content_number":0,"portal_id":186,"lang_id":"fa","content_title":"اول اردیبهشت روز بزگداشت سعدی","content_rtitr":"","content_short_title":"","content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"سعدی شیرازی\r\n\r\nابومحمد مشرف&zwnj;الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف، متخلص به سعدی، شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم هجری است.سعدی بین سال های 600تا615 هجری قمری در شهر شیراز بدنیا آمد. سعدی بدون تردید یکی از پنج شاعر اول زبان فارسی و از بزرگترین شاعران ایران است که زیبایی کلام و شیوایی او در نظم و نثر شهرت جهانی داشته و زبانزد همگان است. غزل&zwnj;سرایی سعدی در مورد اخلاق و عرفان، بسیار زیبا و جذاب است و و استاد سخن، پادشاه سخن، شیخ اجل ، از القاب ویژه این شاعر بزرگ ایرانی به شمار می&zwnj;رود. \r\n\r\nمرکز سعدی شناسی، از سال ۱۳۸۱ خورشیدی، روز اول&nbsp;اردیبهشت را به این شاعر بزرگ و محبوب کشورمان اختصاص داد و آن را روز سعدی اعلام کرد.\r\n\r\nاستاد سخن در سال ۶۵۵ هجری قمری سعدی نامه یا بوستان را به نظم درآورد و یک سال پس از آن یعنی در سال ۶۵۶ هجری قمری گلستان را تالیف کرد. فاصله اندک میان جمع&zwnj;آوری بوستان و گلستان، نشان از تبحر و فرهنگ و ادب بسیار بالای این شاعر بزرگ دارد که قابل تامل است. او علاوه بر بوستان و گلستان، قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیح بند، رباعیات و مقالات بسیاری سروده و نوشته که همگی در کلیات سعدی جمع&zwnj;آوری شده&zwnj;اند.\r\n\r\nسعدی بین سال&zwnj;های ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و آرامگاه او هم&zwnj;اکنون در شهر شیراز به سعدیه معروف است.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحکایت های&zwnj; شیرین از گلستان سعدی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندریان چندان بخورند که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاسیر شکم را دو شب نگیرد خواب\r\n\r\nشبی ز معده سنگین، شبی ز دلتنگی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده&zwnj;اند مگر سرو راکه ثمره&zwnj;ای ندارد. \r\n\r\nگویی درین چه حکمت است؟ گفت: هر درختی را ثمره معین است به وقتی معلوم. گاهی به وجود آن تازه&zwnj;اند و گاهی به عدم آن پژمرده شوند \r\n\r\nو سرو را هیچ از این نیست و همه ی وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبه انچه می&zwnj;گذرد دل منه که دجله بسی\r\n\r\nپس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد\r\n\r\nگرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم\r\n\r\nورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحکایت از باب اول در سیرت پادشاهان\r\n\r\nدرویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. \r\n\r\nگفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را.\r\n\r\nای زبردست زیر دست اذیت\r\n\r\nگرم تا کی بماند این بازار\r\n\r\nبه چه کار آیدت جهانداری\r\n\r\nمردنت به که مردم آزاری\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدو برادر یکی خدمت پادشاه کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش راکه چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ \r\n\r\nگفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته&zwnj;اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبه دست آهن تفته کردن خمیر\r\n\r\nبه از دست بر سینه پیش امیر\r\n\r\nعمر گرانمایه دراین صرف شد\r\n\r\nتا چه خورم صیف و چه پوشم شتا\r\n\r\nای شکم خیره به نانی بساز\r\n\r\nتا نکنی پشت به خدمت دو تا\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nیکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت پادشاه مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. \r\n\r\nذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو پادشاه را، از جمله صدّیقان بودمی.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nگر نبودی امید آسان و رنج\r\n\r\nپای درویش بر فلک بودی\r\n\r\nور وزیر ازخدا بترسیدی\r\n\r\nهمان&zwnj; گونه کز مَلِک، مَلَک بودی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحکایت از باب دوم در اخلاق درویشان\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nیاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم \r\n\r\nو همه ی شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته .\r\n\r\nپدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی&zwnj;دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند .\r\n\r\nگفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به ازآن که در پوستین خلق افتی.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nنبیند مدعی جز خویشتن را\r\n\r\nکه دارد پرده پندار در پیش\r\n\r\nگرت چشم خدا بینی ببخشند\r\n\r\nنبینی هیچکس عاجزتر از خویش\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nلقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nنگویند از سر بازیچه حرفی\r\n\r\nکزان پندی نگیرد صاحب هوش\r\n\r\nو گر صد باب حکمت پیش نادان\r\n\r\nبخواند آیدش بازیچه در گوش\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟ \r\n\r\nگفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nنماند حاتم طایی ولیک تا به ابد\r\n\r\nبماند نام بلندش به نیکویی معروف\r\n\r\nزکوة مال به در کن که فضله رز را\r\n\r\nچو باغبان بزند بیشتر دهد انگور\r\n\r\nنبشته&zwnj;ست بر گور بهرام گور\r\n\r\nکه دست کَرَم بِه که بازوی زور\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت&zwnj;تر در جهان دیده&zwnj;ای یا شنیده&zwnj;ای؟ \r\n\r\nگفت: بلی یک روز چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را و خود به گوشه صحرا به حاجتی بیرون رفتم.\r\n\r\nخارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتم: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده&zwnj;اند؟ گفت:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nهر که نان از عمل خویش خورد\r\n\r\nمنت حاتم طایی نبرد\r\n\r\nمن وی را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nهرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم عریان مانده بودو استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. \r\n\r\nیکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت حق تعالی بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمرغ بریان به چشم مردم سیر\r\n\r\nکمتر از برگ تره بر خوان است\r\n\r\nوان که را دستگاه و قوت نیست\r\n\r\nشلغم پخته مرغ بریان است\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nحکایت از باب چهارم در فواید خاموشی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید که این سخن با هیچکس در بین ننهی. \r\n\r\nگفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم ولیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ \r\n\r\nگفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمگوی اندُه خویش با دشمنان\r\n\r\nکه &laquo;لاحَول&raquo; گویند شادی کنان\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nجوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی \r\n\r\nباری پدرش گفت ای پسر تو نیز انچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از انچه ندانم و شرمساری برم.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nنشنیدی که صوفیی می&zwnj;کوفت\r\n\r\nزیر نعلین خویش میخی چند؟\r\n\r\nآستینش گرفت سرهنگی\r\n\r\nکه بیا نعل بر ستورم بند\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی&zwnj;خواند. صاحبدلی برو بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ \r\n\r\nگفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی&zwnj;دهی؟ \r\n\r\nگفت: از بهر خدای میخوانم. گفت: از بهر خدای مخوان.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nگر تو قرآن بدین نمط خوانی\r\n\r\nببری رونق مسلمانی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n","content_html":"<p align=\"right\"><strong><span dir=\"RTL\">سعدی شیرازی<\/span><\/strong><\/p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">ابومحمد مشرف&zwnj;الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف، متخلص به سعدی، شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم هجری است.سعدی بین سال های 600تا615 هجری قمری در شهر شیراز بدنیا آمد. سعدی بدون تردید یکی از پنج شاعر اول زبان فارسی و از بزرگترین شاعران ایران است که زیبایی کلام و شیوایی او در نظم و نثر شهرت جهانی داشته و زبانزد همگان است<\/span>. <span dir=\"RTL\">غزل&zwnj;سرایی سعدی در مورد اخلاق و عرفان، بسیار زیبا و جذاب است و و استاد سخن، پادشاه سخن، شیخ اجل ، از القاب ویژه این شاعر بزرگ ایرانی به شمار می&zwnj;رود. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">مرکز سعدی شناسی، از سال <\/span><span dir=\"RTL\">۱۳۸۱<\/span><span dir=\"RTL\"> خورشیدی، روز اول&nbsp;اردیبهشت را به این شاعر بزرگ و محبوب کشورمان اختصاص داد و آن را روز سعدی اعلام کرد<\/span>.<\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">استاد سخن در سال <\/span><span dir=\"RTL\">۶۵۵<\/span><span dir=\"RTL\"> هجری قمری سعدی نامه یا بوستان را به نظم درآورد و یک سال پس از آن یعنی در سال <\/span><span dir=\"RTL\">۶۵۶<\/span><span dir=\"RTL\"> هجری قمری گلستان را تالیف کرد. فاصله اندک میان جمع&zwnj;آوری بوستان و گلستان، نشان از تبحر و فرهنگ و ادب بسیار بالای این شاعر بزرگ دارد که قابل تامل است. او علاوه بر بوستان و گلستان، قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیح بند، رباعیات و مقالات بسیاری سروده و نوشته که همگی در کلیات سعدی جمع&zwnj;آوری شده&zwnj;اند<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">سعدی بین سال&zwnj;های <\/span><span dir=\"RTL\">۶۹۰<\/span><span dir=\"RTL\"> تا <\/span><span dir=\"RTL\">۶۹۴<\/span><span dir=\"RTL\"> هجری قمری در شیراز درگذشت و آرامگاه او هم&zwnj;اکنون در شهر شیراز به سعدیه معروف است.<\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">حکایت های&zwnj; شیرین از گلستان سعدی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندریان چندان بخورند که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">اسیر شکم را دو شب نگیرد خواب<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">شبی ز معده سنگین، شبی ز دلتنگی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده&zwnj;اند مگر سرو راکه ثمره&zwnj;ای ندارد. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گویی درین چه حکمت است؟ گفت: هر درختی را ثمره معین است به وقتی معلوم. گاهی به وجود آن تازه&zwnj;اند و گاهی به عدم آن پژمرده شوند <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">و سرو را هیچ از این نیست و همه ی وقتی خوش است و این است صفت آزادگان<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">به انچه می&zwnj;گذرد دل منه که دجله بسی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<div align=\"center\">\r\n<hr align=\"center\" size=\"2\" width=\"100%\" \/><\/div>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">حکایت از باب اول در سیرت پادشاهان<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">ای زبردست زیر دست اذیت<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">گرم تا کی بماند این بازار<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">به چه کار آیدت جهانداری<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">مردنت به که مردم آزاری<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">دو برادر یکی خدمت پادشاه کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش راکه چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته&zwnj;اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">به دست آهن تفته کردن خمیر<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">به از دست بر سینه پیش امیر<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">عمر گرانمایه دراین صرف شد<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">ای شکم خیره به نانی بساز<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">تا نکنی پشت به خدمت دو تا<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت پادشاه مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو پادشاه را، از جمله صدّیقان بودمی<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">گر نبودی امید آسان و رنج<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">پای درویش بر فلک بودی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">ور وزیر ازخدا بترسیدی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">همان&zwnj; گونه کز مَلِک، مَلَک بودی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<div align=\"center\">&nbsp;<\/div>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">حکایت از باب دوم در اخلاق درویشان<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">و همه ی شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته .<\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی&zwnj;دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند .<\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به ازآن که در پوستین خلق افتی<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">نبیند مدعی جز خویشتن را<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">که دارد پرده پندار در پیش<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">گرت چشم خدا بینی ببخشند<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">نبینی هیچکس عاجزتر از خویش<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">نگویند از سر بازیچه حرفی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">کزان پندی نگیرد صاحب هوش<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">و گر صد باب حکمت پیش نادان<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">بخواند آیدش بازیچه در گوش<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟ <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">نماند حاتم طایی ولیک تا به ابد<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">بماند نام بلندش به نیکویی معروف<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">زکوة مال به در کن که فضله رز را<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">نبشته&zwnj;ست بر گور بهرام گور<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">که دست کَرَم بِه که بازوی زور<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<div>\r\n<hr noshade=\"noshade\" size=\"2\" width=\"100%\" \/><\/div>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><a href=\"https:\/\/www.talab.org\/fun\/tale\/بهترین-حکایت-گلستان.html\"><img alt=\"گلچینی از بهترین حکایت های گلستان سعدی (حکایت زیبا)\" border=\"0\" height=\"288\" src=\"file:\/\/\/C:UsersAdmin1AppDataLocalTempmsohtmlclip1�1clip_image002.png\" width=\"550\" \/><\/a><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت&zwnj;تر در جهان دیده&zwnj;ای یا شنیده&zwnj;ای؟ <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت: بلی یک روز چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را و خود به گوشه صحرا به حاجتی بیرون رفتم.<\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتم: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده&zwnj;اند؟ گفت<\/span>:<\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">هر که نان از عمل خویش خورد<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">منت حاتم طایی نبرد<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">من وی را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم<\/span><\/strong><strong>.<\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم عریان مانده بودو استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت حق تعالی بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">مرغ بریان به چشم مردم سیر<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">کمتر از برگ تره بر خوان است<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">وان که را دستگاه و قوت نیست<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">شلغم پخته مرغ بریان است<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<div align=\"center\">\r\n<hr align=\"center\" size=\"2\" width=\"100%\" \/><\/div>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">حکایت از باب چهارم در فواید خاموشی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید که این سخن با هیچکس در بین ننهی. <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم ولیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">مگوی اندُه خویش با دشمنان<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">که &laquo;لاحَول&raquo; گویند شادی کنان<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">باری پدرش گفت ای پسر تو نیز انچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از انچه ندانم و شرمساری برم<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">نشنیدی که صوفیی می&zwnj;کوفت<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">زیر نعلین خویش میخی چند؟<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">آستینش گرفت سرهنگی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">که بیا نعل بر ستورم بند<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی&zwnj;خواند. صاحبدلی برو بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی&zwnj;دهی؟ <\/span><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"RTL\">گفت: از بهر خدای میخوانم. گفت: از بهر خدای مخوان<\/span>.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">گر تو قرآن بدین نمط خوانی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p align=\"center\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong><span dir=\"RTL\">ببری رونق مسلمانی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p align=\"right\">&nbsp;<\/p>\r\n","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2021-04-21 11:06:46","content_date_event":"2021-04-21 11:06:46","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2021-04-21 11:36:05","content_date_register":"2021-04-21 11:33:53","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":74908,"eid":74908,"attach_title":"download","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670_150_99.webp","300":".\/cache\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670_277_182.webp","400":".\/cache\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670_277_182.webp","600":".\/cache\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670_277_182.webp","900":".\/cache\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670_277_182.webp","1200":".\/cache\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670_277_182.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3946979670,"files":{"original":{"url":".\/file\/186\/attach\/202104\/592649_3946979670.jpg","width":277,"height":182,"size":0}}}]}]]